سلام سلام سلام
ما خوبیم. امیدوارم حال همه شما دوستان عزیز خوب باشه. وای که چقدر تو این مدتی که نبودم ( نزدیک ۲ ماه ) چقدر گرفتاری واسم پیش اومد. رفتم شمال خوش گذرانی، مگه تونستم؟؟؟؟!!!!!! یه بار تونستم برم کافی نت. اونم بس سرعت پایین بود که نگو. همین که وبلاگ بالا اومد. اومدم بخونم کامنتاتون رو ، شاگردم زنگ زد گفت زودی بیا مغازه که نگو. یه روزه دیگه وقتم آزاد شد ، اومدم کافی نت . از شانس من برق تازه رفته بود تا ۲ ساعت بعدش میومد تو این همه گرفتاری که بود حال مسیح بد شد. چون مجبور بودم بخاطر کار مغازه بمونم. خلاصه چند روز موندم اومدم کرج. خونه که بخاطر اسباب کشی در هم بر هم بود. بعد جابجایی کامل دوباره همه وسایلها رو جابجا کردم . میدونین واسه چی؟؟؟؟؟ واسه اینکه سالن رو رنگ کنم ۳ روز طول کشید. خلاصه کار خونه تموم شد البته حدودا. دوباره رفتم شمال. واسه شاگردم. کلی مکافات با اون داشتم. تا خلاصه یکی دیگه رو پیدا کردم. اخرین بار که اومدم شمال تونستم ۵ دقیقه برم کافی نت و واستون پست قبلی رو بذارم. خلاصه اومدیم کرج. راستی حال مسیح خدا رو ۱۰۰۰ مرتبه شکر خوب شد ۲ روز پیش دختر صابخونمون گفت بیا اتاق منو هم رنگ کن. نکه سالنمون خوکشل شده بود خوشش اومده بود. هیچی ۲ روز با اتاق اون سر و کله زدم. خلاصه در اخر بگم همه کامنتاتون رو خوندم. فعلا تایید نمیکنم. تا adsl وصل بشه . تا تک تک به همتوم سر بزنم. از همه شما عزیزان ممنونم که تو این مدت بهم سر زدین و تنهام نذاشتین. در ضمن یکی از هاردام که محتوی عکس و مطالب وبلاگم بود سوخت راستی فاشیست جونم شمال واسه خاطر گوشم نتونستم برم دریا شنا و افتاب بگبرم و برنزه شم.هنوز سیاه نشدم. راستی دادا این سعیده بی معرفت یه سری به خاله اش نزده چرا؟؟؟؟!!!! از طرف من ببوسش به امید دیدار راستی فاشیست جون خواستی شمارتو بزار تا با هم بحرفیم و پشت سر فاشیست اعظم بگیم![]()
یک ضد حالی خوردم
اییییییییییییییی خدااااااااااااااااااا![]()
![]()
منم شمال بودم و کاری نمی تونستم بکنم.
![]()
![]()
![]()
،استاد اعظم چیکار کرده مگه؟؟؟!!!!! خیلی کنجکاو شدم بدونم
من
خوکشلم فعلا
. خوب من برم. هر وقت adsl وصل شد بهتون سر میزنم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:54 توسط مولود

مهتاب نقره فام می نگرد به تاریکی شبهای غریبم و آمده به سطح قیرگون زمین سلانه سلانه و جسته است چشمان تو را سرد و خشن آلوده به الفاظ شب و مه دیدار تو ای دوست مانند سرابی است که رهگذر تشنه را به جرعه ای تماشا می فریبد

سلام دوستان عزیز
من در نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم
خوشحال میشم به ادرس فوق رفته و به وبلاگم امتیاز بدین. البته اگه لایق امتیاز شما دوستان باشه.
با سپاس از شما دوستان
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 6:9 توسط مولود
|

تو آخرین مسافر این ایستگاه بودی که در پاییزی شاد از راه رسیدی کوپه ای را اشغال کردی و در بی نهایت افق ناپدید شدی و پس از تو راهها محو شدند ریل های آهنی در هم پیچیدند و اتاقک رو به ایستگاه از حجم تنهایی پر شد اینک، نه پرنده ای پر می زند و نه آوازی به گوش می رسد همه جا سکوت است سکوت ، سکوت
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 0:29 توسط مولود
|

در کوچه باغ کودکی تو را دیدم با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده احساسی به زلالی احساس چشمانت و من غرق در آبی دیدگانت ولی شهامتی نیست برای پاسخ آه ...! کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ... 
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 22:34 توسط مولود
|

نمي دانم...!
مي توان به دستهايت اعتماد کرد ...؟
مي توان با چشمهايت زيست ...؟
مي توان از عشق با تو گفت ...؟
نمي دانم ...!
مي توان به آرزوهاي دست نيافتني رسيد ...؟
ديده هاي اشک بار تو را ناديده گرفت ...؟
اميد هاي حسرت بار تو را باور کرد ...؟
مي داني ، هيچ نمي دانم ...!
مي شود سوگند را نوشت هزاران مرتبه ...؟
مي شود تو را باور کرد ؟
مي شود با تو بود، تا مرگ ، تا لحظه وداع هستي ...؟
مي شود...؟
مي داني ، هيچ نمي دانم...
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 5:40 توسط مولود
|

صدا مي کنم ترا وقتي نگاهم در نگاهت مات مي ماند وقتي سکوتم ، عاشقانه ترين ها را در حصار بي صداييش براي تو مي خواند صدا مي کنم ترا وقتي صدايم زارتعاش عشق مي لرزد و جنون شقايق وحشي مرا سوي تو آرام آرام اين گونه عاشقانه مي کشاند صدايم را ... بشنو صدايم را.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:12 توسط مولود
|

دوســت دارم روزی از قـفــس بـــی کـســـی رهـــا شــوم و بــه تــو بــرســم . بــه کـســـی کــه او را نـمــی شـنـــاســم و از آغــاز تـولــــد او را گــم کــرده ام . شــب و روز از خــدا مــی خــواهــــم کــه روزی گـمـشـده ام را پـیـــدا کـنــم و تـنــهــا جـمـلــه ای کــه زمــان پــیــدا شـدنـش بــه او مـی زنــم ایــن اســت : " کــه بـــرای تــو زنــده ام ، فـقــــط تــو ..." 
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 4:27 توسط مولود
|

سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات، با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ، با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ... بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ... بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...

+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 2:58 توسط مولود
|

امروز یک روز خاص هست . روز عشق من و مسیح واژه گانی پیدا نمیکنم که این روز زیبا رو توصیف کنم. فقط در یک جمله میگم : " گلواژه عشقم دوستت دارم" تو را تا حد و مرز بت پرستی دوست دارم تو را اندازه ی شبهای مستی دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 0:17 توسط مولود
|

نترس از این که عاشق شوی با دل و جان عشق خشنود کننده ترین و زیباترین احساس دنیاست نترس از دل آزرده شدن یا این که طرف مقابل به تو عشق نورزد و در هر کاری خطری هست و هیچ کاری پاداشی هم چون پاداش عشق در بر نخواهد داشت پس خود را به عشق بسپار صادقانه و با تمام وجود و شاد باش که آن چه پیش می آید ، شاید تنها سر چشمه ی حقیقی شادی باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 14:4 توسط مولود
|

نمی توان در واژه ها گنجاند احساس من را به تو... احساس من به تو نیرومند ترین احساسی است که تا کنون داشته ام ... با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی آن را برایت بنویسم ، واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند ... وگر چه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد. می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم: آن گاه که در کنار توام گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید ... آن گاه که در کنار توام گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید... آن گاه که در کنار توام گویی موج هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد... آن گاه که در کنار توام گویی رنگین کمان هستم در پس طوفان، که سربلند رنگهایم را نمایان میسازم... آن گاه که در کنار توام گویی غرق در زیبایی گشته ام . و این تنها بخش کوچکی است از احساس شگفت انگیز که در کنار تو دارم.... شاید واژه عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کند و انگار که این توان را ندارد . ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست بگذار هزار بار بگویم: بیش از «عشق» عاشق تو هستم 
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 1:52 توسط مولود
|

رو به روم نشسته بود... تو چشام زل زده بود... خیره شدم به نگاه پرسشگرِ پر معناش... نگاهش رو از من دزدید و رفت کنار پنجره، همینطور که پشت پنجره رو نگاه می کرد یک دفعه سکوت نقره ای حاکم رو با تلنگر طلایی صداش شکست و گفت: عشق یعنی چی؟!!! با چشمام سر تا پایش رو بر انداز کردم ... لبخند زدم و گفتم: عشق یعنی هر جا میری اون کنارته... اما گاهی بقیه حضورش رو حس نمی کنن چون دیدن عمق قلب آدما یه چشم سومی می خواد که هر کسی نداره ... به زمین خیره شدم … تو ذهنم داشتم کلمه ها رو می جویدم تا شاید بشه معنی دقیقتری بهش بگم... اونم با اینکه به گلهای روی میز نگاه می کرد، چشماش داد میزد که اصلا گلها رو نمی بینه... چند ثانیه هر دوتامون غرق شدیم تو دریای افکارمون... گفتم : میدونی چیه... عشق رو نمیشه گفت... نمی شه حتی ازش نوشت... عشق یه حسه به وسعت هرچه آبی هست... چه تو زمین، چه آسمون... بهم نزدیکتر شد و با شیطنت خاص خودش گفت تو عاشقی ...مگه نه؟!!! نگاهش کردم و خندیدم... گفتم عشق مثل آتیشه، تا تو قلب آتیش نری نمی تونی شراره هاشو احساس کنی... گفت: عاقبت چی؟ داشتم تو ذهنم دنبال جواب می گشتم اما چیزی جز علامت سوال ندیدم... گفتم: آری آغاز دوست داشتن است... گرچه پایان راه ناپیداست... من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست ... 
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 7:20 توسط مولود
|

یادت اگر باشد وقتی تو راهی سفر بودی ، یک لحظه ... وای تنها یک لحظه... سر روی شانه های هم آوردیم . با هم گریستیم ؛ تنها نگاه بود و تبسم میان ما . ما پاک زیستیم. تمام روزهایی را که تا کنون به دنیا آمده اند در فانوسی جمع می کنم و در شبهای سرد و مه آلود به دنبال تو می گردم . وقتی آسمان خوابیده است و دریاها سکوت کرده اند ، نفسهای تو را به نسیم می دهم تا به ابرها برساند و فردا چقدر باران خوشبو خواهد بود ..... 
+
نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 21:42 توسط مولود
|

ای کاش قطره ی اشکی بودم ، از چشمانت جاری می شدم و در گونه هایت می غلتیدم و روی لبانت می مردم .... من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم. غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم.... تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد. 

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم...........
زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم .
شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي .
تنهايي را دوست دارم .........
+
نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:34 توسط مولود
|

مهربان ... عزیز... مونس شبهای بی ماه و روزهای بی خورشید ... نمی دانم چرا مرا اسیر دست اندوه کرده ای . نمی دانم چرا در ازدحام اشکهایم گم شده ام ... و از پشت این نگاه نمی یابمت ... و جای ماندن نیست ، وقتی تو نیستی. می روم ... به کجا؟ نمی دانم ... بعد از این زیر آوار غم دلتنگم . بگذار کلمات را به بازی نگیرم و عاشق وار بگویم : دلم برای تو ای عزیز تنگ شده است......

+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:56 توسط مولود
|

فرصتی می خواهم از تو ، فرصتی برای بودن کوتاه ، به اندازه ی دیدن یک ستاره تا فقط بگویم آمده ام برای ماندن در شبهای پاییزی تو

هر گاه دلت هوایم را کرد ،
به آسمان بنگر
و ستارگان را ببین
که همچون دل من
در هوایت می تپند...
متوقف نشو ... حرکت کن ... جاری شو ...
تو برای تغییر آفریده شده ای ؛ پس از تغییر و دگرگونی هراسی نداشته باش .
در تو روح خدا جریان دارد . در درون تو بی نهایتی نهفته است .
خودت را بهتر بشناس تا خدا را بهتر بشناسی . عشق الهی در تو جریان دارد ،
آن را دریاب و در لحظه لحظه ی زندگی از آن بهره مند شو . بدان که تو لیاقتش را داری . عاشق باش ، عاشقی پاک وعشق را آگاهانه انتخاب کن .
بدان تو برای کامل شدن به دنیا آمده ای .
پس با عشق زندگی کن از همین لحظه.
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:5 توسط مولود
|
